داستان بایزید و مادرش

داستان بایزید و مادرش

11111
اخبار مجله

داستان بایزید و مادرش

یکی بود ، یکی نبود

یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست ماه مرشد بر بالای بسطام بود، سخن میگفت. یعنی که مهتاب بود.

 ماه مرشد مشتی نور بر مزار بایزید پاشید، بر سنگی چلیپایی که مناجاتی بر آن کنده بودند

 و گفت که هزار و صد و شصت و شش بهار ازاین مزار میگذرد.

 ماه مرشد گفت: او که اینجا خوابیده است و نامش سلطان العارفین است روزگاری اما کوچک بود و نام او طیفور بود

و من از او شبهای بسیاری به یاد دارم، که هر کدامش ستاره ای است،

شبی اما از همه درخشانتر بود و آن شبی است که او هنوز کودک بود، خوابیده بود و مادرش نیز، سرد بود و زمستان بود و برف میبارید

و به جز من که ماه مرشدم همه در خواب بودند.

مادر طیفور لحظه ای چشم باز کرد و زیر لب گفت: عزیزکم، تشنه ام، کمی آب به من میدهی؟

پسر بلند شد و رفت تا کوزه آب را بیاورد، اما کوزه خالی بود.

با خود گفت: حتماً در سبو آبی هست. به سراغ سبو رفت. سبو هم خالی بودو پس کوزه را برداشت رفت تا از چشمه آب بیاورد.

سوز میآمد و سرد بود و زمین لیز و یخبندان. و من میدیدمش که میلرزید و دستهای کوچکش از سردی به سرخی رسیده بود.

و دیدم که بارها افتاد و برخاست و هر بار خراشی بر سر و رویش نشست.

چشمه یخ زده بود و او با دستهای کوچکش آن را شکست و آبی برداشت. به خانه برگشت، ساعتی گذشته بود.

آب را در پیاله ای ریخت و بر بستر مادرش رفت. مادرش اما به خواب رفته بود و او دلش نیامد که بیدارش کند.

و همانطور پیاله در دست کنار مادرش نشست. صبح شد و من دیگر رفتم.

 فردا اما از شیخ آفتاب شنیدم که مادرش چشم باز کرد و دید که پسرش با پیاله ای در دست کنارش نشسته پرسید: چرا نخوابیده ای پسرم.

 پسر گفت: ترسیدم که بخوابم و شما بیدار شوید و آب بخواهید و من نباشم. مادر گریست و برایش دعایی کرد.

و از آن پس او هر چه که یافت از آن دعای مادر بود. من نیز از آن شب تاکنون هر شب بر او باریده ام.

که باریدن بر او تکلیفیست که خدا بر من نهاده است.

ماه مرشد این را گفت و به نرمی رفت زیرا شیخ آفتاب از راه رسیده بود.

دیدگاه خود را اینجا بگذارید